خرید بک لینک

به اصرار پدر ، آزمون استخدامی پتروشیمی رو شرکت کردم. درحالیکه هیچ برنامه ای واسه ایران موندن ندارم. حوصله مخالفت نداشتم. ساعت چهار صبح راه افتادم سمت تهران. نصف آلپرازولام خوردم. توی راه مثل اسب خوابیدم. بخاری ماشین خاموش بود. رسیدم تهران لرزم گرفت. با مترو خودم رو رسوندم تئاتر شهر. حس بدی داشتم. هوا بارونی بود.بارون حتی اونجا هم دست از سر نیمه کچلم برنمیداره. رفتم کافه گودو. دبلیوسی رفتم و یه دبل اسپرسو خوردم. کافئین و آهنگ حالمو خوب کرد. با میلاد ساعت پنج و نیم ایستگاه طالقانی قرار گذاشتم که بعدش گرد کنیم پارک هنرمندان. میلاد همخونه ای دوران دانشجویی ام. دوست صمیمی ده سالم. تهران یعنی میلاد. هیچوقت اولین باری که رفتم خونشون رو یادم نمیره. گمونم ترم سه بودم. اون موقع پدرش هنوز زنده بود. تازه رسیده بودم خونشون و رفتم دستشویی و عینکم افتاد توی چاه مستراح!! نمیدونستم خنده کنم یا گریه. مادر میلاد سیخ داد. سیخ رو خم کردم و انداختم اون تو ، عینکم رو در اوردم. شستم و دیگه هیچکی دربارش صحبت نکرد. این سالها چه خاطراتی باهم داشتیم. از عروسی مجید که مست داشتیم میرقصیدیم تا بهشت زهرا که گریه میلاد رو می دیدم و حرفی برای گفتن نداشتم.
توی بارون از تئاتر شهر تا دانشگاه امیر کبیر قدم زدم. از توی خیابون رشت رفتم. دیگه واقعا انگار رشت بودم. سر امتحان خوابم گرفته بود. انگلیسی و زبان فارسی و هوش و چند تا تخصصی جواب دادم و زدم بیرون. تئاتر شهر میلاد رو دیدم. تقریبا یه ساعتی قدم زدیم تا پارک هنرمندان. رفتیم نمایشگاه. خیلی چرت و پرت بود. کلی آدم با قیافه و تیپ های عجیب و غریب که مثلا ما خیلی هنرمندیم. واقعا تاسف خوردم که استعدادها دارن توی شهرستانها میپوسن و همه امکانات واسه این خنگ های بی مصرفه که هیچ خروجی بدرد بخوری ندارن.
شب رفتم خونه میلاد. مادرش خیلی مهربونه و من رو بسیار دوست داره. اولین باری بود که خونه جدیدشون میرفتم. دیگه خبری از عکس پدرش نبود. ولی روی یخچال و زیر تلوزیونی و دیوار از عکسهای برادر زاده شش سالش پر شده بود. قبل خواب ، میلاد گفت فیلم بذارم؟! با اینکه خسته بودم ، نخواستم زد حال بزنم. فکر کردم یه فیلمی میذاره و منم وسطاش خوابم میبره. ولی خوب میلاد دیگه سلیقه من رو نمیشناخت که عاشقش نبودم. واسم یه انیمیشن سینمایی ژاپنی گذاشت. اسمش طولانی بود. یادم رفت. خیلی عالی بود. آخرش دل و جیگرم رو آب کرد. ژاپنی ها واقعا روانی اند توی انیمیشن سازی.
نزدیک ظهر بیدار شدیم و رفتیم پارکینگ پروانه. بارون ، هوای تهران رو تمیز کرده بود و میتونستی کوهای سفید از برف رو ببینی. پیاده روی دلچسبی بود. مترو هم خلوت بود. پارسال ماشین میلاد رو دزد زد. حتی بدون ماشین هم دور دور کردن باهاش حال میده. پروانه ، پارکینگ چهار طبقه یه فروشگاه بزرگه که جمعه صبح تا بعد از ظهر ، دست فروشها میرن اوجا بساط می کنن. صنایع دستی و عتیقه و لباس و ... اونجا پیدا می کنی. خیلی شلوغ بود. ولی خوشم اومد. یه دستبند چرم واسه خودم گرفتم. خواهرم واسه یه دوره ای اومده بود تهران. برگشتنی با خواهر و دامادم برگشتم. خواهرم نامردی نکرد از تهران تا کرج ، که یه جایی واسه ناهار وایستادیم ، از لارو درمانی و بیمارستان و قطع کردن پا و .... صحبت کرد که دیگه دست و پام ، بی حس شده بود. کلا دل شنیدن این چیزا رو ندارم. خون هم میبینم حالم بد میشه. موقع ناهار هم میخواست یه چیزی بگه که گفت ببخیال. دارید ناهار میخورید. دامادم گفت عیب نداره بگو. ولی من سریع مخالفت کردم.
شب هم که رسیدیم خونه ، سه قسمت باقی مونده از سریال چرت و پرت کره ای دیدم و تمومش کردم. دیگه هم سریال نگاه نمیکنم. شبها میخوام واسه زبان و آموزش انیمیشن سازی وقت بذارم. یه هفته ی اخیر رو واسه اینکه فکرم رو ازاد کنم ، خودم رو غرق سریال کرده بودم. از اون سریالهای عاشقانه آبدوغ خیاری که با هیچ منطق بزرگسالانه و بچگانه ای نمیشه توجیهش کرد.
فردا شب دوباره باید برم تهران. دوشنبه صبح واسه کاری باید تهران باشم. بعد از ظهرش برمیگردم رشت.
این دو سه سال ، تهران رفتنم خلاصه شده به اینکه شب برم. چهار پنچ صبح برسم. از همون میدون ازادی دربست بگیرم واسه مهرآباد. با هواپیما برم اون شهری که ماموریت دارم. معمولا هشت صبح ، محل ماموریتم هستم. تا بعد از ظهر خرکی کار می کنم و دوباره شب مهر آبادم و یه دربست آزادی و از اونجا یه کله بیام رشت. اگه شانس بیارم نزدیک صبح برسم رشت و دیگه نرم کارخونه. ولی اگه یک دو صبح برسم ، با یکی دو ساعت تاخیر میرم کارخونه. با اینکه این چند وقت ، تهران بودنم این شکلی بوده. و فقط به خستگی خلاصه شده. ولی تهران رو دوس دارم هنوز. بام تهران رو. پارکها و کباب ترک و کافه ها و از همه مهمتر ، میلادش رو. تا وقتی میلاد تهرانه ، تهران رو دوس دارم. حتی کاری برم و نبینمش. باز هم حس خوبی دارم. به قول شاعر که میگه : تهران رو دوس دارم هنوز ، چون میلاد رو به یادم میاره.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: دوشنبه 29 بهمن 1397 ساعت: 2:31

صفحه بندی