دلم برای خواهرم تنگ شده. شاید بیشتر از یک ماهه باهاش صحبت نکردم. من میتونم خیلی راحت با دیگران صحبت نکنم. زیاد اخلاق جالبی نیست. میدونم ولی کاری از دستم بر نمیاد. زورم میاد حرف بزنم. سخته. گاهی دارم یه چیزی رو تعریف می کنم ، یهو وسطش یادم میره چی داشتم میگفتم. یا دارم صحبت می کنم یهو وسطش فکر می کنم دارم چرت میگم و قطع می کنم حرفم رو. همیشه نوشتن رو به گفتن ترجیح دادم.
ولی امشب یه زنگی به خواهرم می زنم. آخه منم هروقت زنگ می زنم یا سر کاره ، یا پشت فرمونه یا گوشیش خاموشه. ولی خداییش یه زنگ زدن دیگه اینقدر برنامه ریزی نداره,. نمیدونم چرا اینجوری شدم!
...................................................................................
بعد 12 ساعت :
ساعت 12.30 شب یادم افتاد زنگ نزدم. بهش پیامک دادم و پرسیدم فردا کی میتونیم صحبت کنیم؟
گفت : سلام جیگر طلای من ......
یادم رفته بود که جیگر طلای خواهرم هستم. اوه. حتی گرفتن یه پیامک ازش هم حس خوبی داشت.
برادرم رو خیلی دوست دارم. ولی خواهر ، یه کیفیتی داره که فقط مختص خودشه.
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی