خرید بک لینک

بدترین و درنطفه خفه کننده ترین و وحشتناک ترین جواب ها رو از قبل آماده کرده بودم.

ولی وقتی دختر عموم پرسید چرا ازدواج نمی کنی؟ فقط گفتم : صبح های جمعه میتونم تا ظهر بخوابم. اینجوری راحت ترم. عمه و عمو و زن عمو و ... متقاعد نشدن از جواب.

دختر عموم ، وقتی آخرای دبیرستان بود از خونه فرار کرد ، با یه پسر داغون. برگشت خونه. رفت دانشگاه. رفت سر کار ، ازدواج کرد ، طلاق گرفت. واسه کار رفت تهران ، دوباره ازدواج کرد. حالا با شوهر و بچه دو ماهش اومده بودن خونه ما. شوهرش مرد خوبیه. اونم یه تجربه طلاق داره. دختر عموم پرسید چند سالمه؟ الکی گفتم 30 و تعجب کرد. گفتم 23 میخوره؟ گفت : آره... ولی چرا واقعا ازدواج نمی کنی؟ گفتم: هر وقت قیافم شبیه 30 ساله ها شد ، ازدواج می کنم.

شاید وقتی 22 سالم بود و سپیده رو دوس داشتم و ردم نمی کرد. الان منم یه سی و یک ساله مجرد بودم که بعد طلاق با پدر مادرش زندگی می کرد. بعد جواب رد سپیده ، باهاش دوستیمون رو ادامه دادم. با شناختی که از خودم و اون پیدا کردم ، شکی ندارم بعد چند سال ، همدیگه رو پس می زدیم.

قبلا هم یه بار اینجا نوشته بودم. خوشحال بودن از طلاق نگرفتن و نداشتن شکست ، مثل خوشحالیه دروازه بانیه که بازی نمی کنه و خوشحاله که تابحال گل نخورده.

سالهای زیادی گذشت از وقتی که سپیده جواب رد داد. اتفاقای زیادی هم افتاد. اشتباهاتی داشتم. کارای درستی هم کردم. شاید بیشتر از دختر عموم ، بالا و پایین نداشت زندگیم ولی کمتر هم نداشت. با تنهاییم مشکلی ندارم. این اواخر احساس می کنم که لذت هم دارم می برم.

در نهایت فقط میشه گفت : زندگی بالا و پایین داره. ما بخاطر انتخابهایی که کردیم ، جایی هستیم که الان هستیم. باید پای انتخابامون وایستیم. من ، دختر عموم ، پدرم و مادرم، هممون.

پ.ن : اسم وبلاگم واسه عکس اولین شکوفه های درخت توی حیاطمونه. عکس توی ادامه مطلبه. بهار میاد و میره. میلیون ها ساله که میاد و میره. قبل اینکه اصلا ما انسانها به وجود بیایم. گمونم این شکوفه ها ، از چیزایی که نوشتم ، مهم ترند.

پ.ن ۲ : هوا ابریه. مشکل نور داشتم و اینکه نمیخواستم ساختمون ها توی عکس باشن. عکاسی هم بلد نیستم. سرد هم بود. دیگه بهتر از این نمیشد عکس گرفت.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 25 مهر 1398 ساعت: 13:21

صفحه بندی