خرید بک لینک
روزمرگی های یک پسر بچه ۳۳ ساله انرژی‌ منفی نمیدونم‌ چه مرضیه که بعضی ها دارن.‌ تا میگی‌ فلان‌ جا میرم.‌ یا فلان کار رو می کنم.‌ یا فلان‌‌ شخص رو میبینم. تا جایی که میتونن نکات منفیش‌ رو میگن و میکوبنت.‌ بهشون هم‌ بگی : باشه تو خوبی... تو اصلا دانمشند... بهشون‌‌برمیخوره‌.‌ میگن خوبیت‌ رو میخوام یا منطقی‌ صحبت میکنم.‌ ولی واقعیت اینه که اگر خوبی کسی رو میخوای یا منطق سرت میشه ،‌ باید بتونی خودت رو بذاری جای اون شخص و بفهمیش.بعضی ها جوری اند انگار جای روح ، انرژی‌ منفی دارند.‌ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 7:50

آخرش پوست کلفتی ما نجاتمون میده. خدا هرچی برامون کم گذاشت... روی ضخامت پوستمون خوب کار کرد.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 19:23 توسط خرمگس  | 

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:38

امروز وقت مصاحبه دارم.برای کار پخش روزنامه. ساعت کاری ۳ صبح تا ۷ صبح ، یعنی سردترین ساعتهای اینجا. یکی از بچه های ایرانی ماشین خریده ، دوچرخش رو نمیخواد. باید دو تا چرخ زمستونی ( میخ دار ) بگیرم. توی دمای منفی بیست ، بزنم توی خیابون!به خانواده هم میگم یه کار پاره وقت با ساعت کاری کم و شرایط خوب گیر آوردم. از وقتی اومدم فقط اتفاقای خوب و چیزهای جالب رو براشون تعریف میکنم. یه خرده بهم شک کردن. حق هم دارن. چهار ماهه اینجام ، فقط دارم حال میکنم!  زیاد با عقل جور در نمیاد. اونم من که همیشه ناراضی ام. تماس تصویری که استارت میخوره ، یه لبخند گشاد میزنم و صحبت میکنم. تماس قطع میشه ، میرم روی تنظیمات کارخانه... یعنی همون چهره ناراحت و عصبی!امیدوارم کار رو بگیرم امروز. پولم در حال تمام شدنه. دیشب خوابم نبرد از نگرانی. ساعت پنج صبح بلند شدم و یه قهوه خوردم. سیگار کشیدم. گمونم محل مصاحبه نزدیک دانشگاست. میرم کتابخونه یه خرده مطالعه میکنم... خونه بمونم فقط فکرای چرت و پرت میکنم.این هفته قراره کلی برف بیاد. هنوز برف قبلی آب نشده! جایی نمونده که بخواد بشینه! خورشید هم که روزهای آخرشه. کم کم میریم توی تاریکی تا چهل روز. + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۰ ساعت 8:25 توسط خرمگس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:38

نمیدونم چه مرضیه که بعضی ها دارن. تا میگی فلان جا میرم. یا فلان کار رو می کنم. یا فلان شخص رو میبینم. تا جایی که میتونن نکات منفیش رو میگن و میکوبنت. بهشون هم بگی : باشه تو خوبی... تو اصلا دانمشند... بهشونبرمیخوره. میگن خوبیت رو میخوام یا منطقی صحبت میکنم. ولی واقعیت اینه که اگر خوبی کسی رو میخوای یا منطق سرت میشه ، باید بتونی خودت رو بذاری جای اون شخص و بفهمیش.بعضی ها جوری اند انگار جای روح ، انرژی منفی دارند. حتی اگه دیگه نبینیشون و فقط یه پیام توی وانساپ بدی.... میتونن از زندگی سیرت کنن! انگار تمام وجودشون سمیه!  + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۰ ساعت 2:4 توسط خرمگس  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 24 تير 1401 ساعت: 0:38

من توی اتاقم ، آخرین قسمت استاروارز رو دانلود می کنم. پدرم با خاهرزادم توی پذیرایی هستند. پدر بهش انگلیسی یاد میده! دایی میشه آنت!!! حوصله اعتراض ندارم!!!دیگه از این کرونا ، جوک نمیسازم. واقعا تعداد مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 18:28

اومدم سر کار. هم حس خوبیه. عاقبت ، بعد از چهار روز از خونه زدم بیرون. هم نگرانم. چون توی کارخونه ، سخته مراقبت. هرچند که مدام به دستم الکل می زنم. ولی بخشیش هم شانسه.به نظرم ، مردن راحتتر از دیدن مرگ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 18:28

پست گذاشته : به معنای واقعی کلمه ، خسته هستم و ناامید.... قسمت نظرات هم بسته. معلومه خسته تر از اونیه که بتونه صحبت های امیدوار کننده و انرژی های مثبت بگیره.کسی تابحال این کار رو برام نکرده. ولی همیشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:44

رفیقم چند روز پیش گفت : دلم زن میخواد!بهش خندیدم. مسخرش کردم. هر چی توی دهنم اومد بهش گفتم.ولی خوب حرف دلشو ، صادقانه گفت. موضوع اینه که منم دلم زن میخواد. آخه کی دلش نمیخواد؟؟!! ولی امشب که دیگه حرفاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:44

خواهر زادم خیلی داد میزنه.این کرونا آخر من رو میکشه. نه مستقیم. بلکه توسط خواهر زادم. خواهرم چون توی بیمارستان کار می کنه ، دخترش تا پایان کرونا پیش ماست. دیروز داشتم تلوزیون نگاه می کردم. یه خرده منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:44

دیگه داره حالم از اینستا بهم میخوره!

حس سریال نگاه کردن هم ندارم.

اومدم یه بازی واسه خواهر زادم توی تبلت نصب کنم ، چرا ملت توی قسمت نظرات ، فحش ناموسی میدن؟!! ما بیشتر از کرونا ، بیمار روانی هستیم!!!

بابا هم تا ولش میکنی ، توی خیابونه! خوب یه خرده بمون خونه!

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:44

امروز خواهر و دامادم تماس تصویری گرفتن. خواهرزادم که دیوار راست رو بالا میره ، هنگ کرده بود. نزدیک پنج دقیقه فقط پدر مادرشو نگاه میکرد. بعد کمکم با گفتن اینکه پدربزرگ واسم لوگو خریده ، شروع کرد به صادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 9:44

این روزها جوری احساس تنهایی می کنم که انگار خودم ، خودم را تنها گذاشتم.

مثل غروب جمعه بارونی. مثل جعبه ای که گوشه انبار خاک میخوره. مثل اتاقی که لامپش سوخته و تاریکه و فقط صدای تیک تاک ساعت میاد. مثل فیلم سیاه و سفید از موجهای دریا با صدای قارقار کلاغ.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

اینجا تا ده روز فقط بارونه. همه زندگیمون خیس و نم زدست. طوری که بابا اعصابش بهم ریخت ، رفت بخاری رو از انباری آورد بالا.

دوست دارم شیراز, زندگی کنم. هم خشکه هم آفتابش عالیه. هم سرسبزه. هم شهرش قشنگه. باکلاس هم هست. از لهجشون هم خوشم میاد. شرابشون هم معروفه.

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

همیشه فکر می کردم من با ایرانی ها خیلی فرق دارم. من بیشتر شبیه اروپایی ها هستم. چون آدم سردی ام. بیشتر از بقیه ، منطقی برخورد می کنم و دیر احساسی میشم. ولی مدتیه با خارجی ها چت می کنم و درباره چیزهای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

توانایی ، انرژی و علاقه ای که پدرم به غر زدن داره ، با معادل همین توانایی ، انرژی و علاقه به فیزیک بود که انیشتن تونست قانون, نسبیت, رو کشف کنه. موندم پدرم ته این غرهاش چی رو کشف می کنه!دیروز پدرم ازم تادامه مطلب

برچسب: نویسنده: امیر سلیمانی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 19:24

صفحه بندی